هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

هاني كوچولو

هاني و عشق بازي

  قايم باشك بازي منو و بابايي البته اتاقي كه منو روزانه توش حبس ميكنند جز دوتا پرده ، چيزي نداره كه پشتش قايم شم ! از دست اينجانب همه چيزو جمع كردن ...     بابايي هم واسه اينكه دلمو نشكونه خودشو به اون راه ميزنه كه نميدونه من كجا قايم شدم .     واي اين چيه ؟ اين تبليغ مورد علاقه منه كه تلويزيون داره پخش ميكنه ! بازي رو ول كردم چسبيدم  به تلويزيون    به پنپرزم نخنديد كه از پشت پيداست ، چند وقت دیگه اينم میشه مد روز  تا يه آهنگ پخش بشه ، چه شاد چه غمگين من حركات موزون خودمو اجرا ميكنم   پله بازي من واسه اين جاها ساخته شد...
24 بهمن 1390

هاني يكساله شد (90/11/5)

  هاني يكساله شد ، اما نه خوابش تنظيم شد و نه فضولياش كم شد .    امروز ٩٠/١١/٠٥، ماماني منو آماده كرد كه ببره واكسن بزنم و بعد از اون برم عكاسي تا يك عكس خوشگل از روز تولدم بندازم . (آخه ما اينجا آتليه ماتليه نداريم ) اما ماماني طبق تجربه اي كه قبلا از واكسن زدنم داشته به ذهنش رسيد كه ممكنه بعد از واكسن اينقدر گريه كنم كه ديگه حال و حوصله اي واسه عكس انداختنم نمونه  و به محض رسيدن خونه خوابم ببره پس واسه همين تصميم گرفت اول  منو ببره عكاسي عكسامو بگيرم بعد برم واكسن بزنم مثل هميشه از خواب كه پا شدم زير چشام پف كرده و وقتي رفتم عكاسي ، عكاس گفت : مشخصه تازه از خواب پا شده ، بهتر نيست بري يك ساع...
18 بهمن 1390

ماجراهاي 7 الي 12 ماهگي هاني كوچولو

قصه هاي 7 ماهگي من    به توصيه هاي مامان بزرگ گوش داديم و اومديم دريا تا ببينيم جوش هاي صورتم چطور ميشه ؟     بابايي عاشقتم ...   هر چه زور ميزنم پام به پدال گاز نميرسه !     اينو بابايي واسم خريده كه به قولي من با اين توپ ها سرگرم باشم و دست از فضوليام بر دارم و به وسايل برقي از جمله اتو ، سشوار ، لپ تاپ و غيره دست نزنم ! مگه ميشه دست نزد... من عاشق موبايل ، تلفن خونه ، اتو ، سشوار و لپ تاپ بابايي هستم ، راستي درب كمد و كشو را هم دوست دارم،  دلم ميخواد 24 ساعته بازش كنم و ببندم !   ماماني ميگه :‌عادت من اينه كه دو تا سه دقيقه با اسباب بازيا...
11 بهمن 1390

شروع شيطنت هاي عسل مامان و بابا (4 تا 6 ماهگي )

به قول اطرافيانم : آقا هاني وارد چهار ماهگي شده و شيطونياش گل كرده ... مامان و بابام وقتي ميخوان خندمو در بيارن ، اينقده ادا در ميارن كه آخرش منو ميترسونن !!! ببينيد وقتي ميترسم اين شكلي ميشم ... اينجا هم اولين دندونام دارن جوانه ميزنن ولي خداييش دندون در آوردن هم عجب دردي داره ! ماماني ميگه : تك تك دندونام هميشه دو هفته قبل از اينكه جوانه بزنن مريض ميشدم،  تب ميكردم ، همه چيزو گاز ميگرفتم و بلانسبت شما اسهالم ميزد يعني در كل بي جون ميشدم و ماماني مجبور ميشد هر دو تا سه هفته منو ببره پيش متخصص اطفال ، كه دكتر هم مثل هميشه ميگه اين آقا پسر هيچيش نيست و نگران نباشيد .  مامانم نصف جون ميشد تا بلاخره دندونام...
10 بهمن 1390

عكس و ماجراهاي هاني كوچولو در يك تا 3 ماهگي

اين خاطره رو باباجونم تعريف ميكنه كه : روزي خسته كننده بود و من فوق العاده بي خوابي داشتم ، از دست اين هاني شبا اصلا خواب نداريم ، شب تا صبح بي قراري ميكنه .وقتي بالاخره از سر كار به خونه رسيدم همسرم هاني را به آغوش من داد. عسل بابا مستقيم بهم  نگاه كرد و لبخندي زد بطوريكه تمام لثه ها ش ديده شد. پريدم و از خوشحالي به مامان هاني گفتم : ببين  باباييش رو ميشناسه ، پس ديگه هيچ چيز اهميت نداره! الهي قربون اون لبخندهای با نمكت برم !   واي واي ! سر كچلمو نبينيد كه خجالت ميكشم ، اينجا 40 روزمه و بابايي موهامو از ته زد ! بعد از كچلي،  به قول اطرافيانم شبيه به آنخ ماهو كاهن معبد...
10 بهمن 1390

عكس هاي تولد تا يك ماهگي هاني جون

 اين عكس روز تولدم توي بيمارستانه ، ببينيد لبامو غنچه كردم كه مامانمو توي اولين فرصت بوس كنم ، آخه موقع تولدم خيلي خيلي اذيتش كردم . اين عكسو بابام از گل توي باغچه خونمون گرفته . بابايي ميگه  اين گل هيچوقت شكوفه نداده تا دقيقا روز تولد من مورخ 89/11/5 اينجا هم 10 روزمه ، ماماني ميگه چشام درد ميكرده و قطره توش ريخته كه زود خوبه خوب شم .  همش خواب !!! مامانم ميگه وقتي بيدارم همش در حال جيغ كشيدن هستم چون اكثراَ كوليك داشتم . واسه همينه كه همش موقع خواب ازم عكس ميگرفته ! خدا بهش صبر بده !هههههههههه   اينجا هم به سلامتي يك ماهم شد ، يه زره از گريه هام كم شده و دارم واسه مامان و بابايي خوبم لبخند مي...
8 بهمن 1390